تبليغاتX
ساقی
 
دل ودین و عقل وهوشم همه را به باد دادی .....ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟
 

بنام دوست....

 

می خواهم برای تو بنویسم..مدت هاست این قلم را غلاف کرده ام تا مبادا رسوایم سازد و راز های مگویم فاش شود...

کاش کمی بهتر بودم تا می توانستم به خودم جرات دهم و تو را آرزو کنم....

وقتی تو نباشی باران و دریا و لبخند و حتی شعر  هیچ چیزی به جر خیال نیست که همه زیبایی های دنیای من اسم هایی است که مسما ی آن تویی....

وقتی چشمان تو نیست هیچ نگاهی را در حوالی بغض های غمناک غریبانه ام باور نمی کنم...باور کن غربت مجال سخن گفتن آدمی را می برد و اشک را جاری می کند و تو بهتر می دانی که خودت عمری را غریب بوده ای....

دیشب جای تو خالی -که همیشه خالی- باران می بارید....آنقدر بارید و بارید و بارید که من هم با یاد خاطرات  خیسم  که بد جور زنگ زده و این روزها هم  کم کم فرو می ریزد و بایاد چشم های خیس تو که خوب می دانم حقیقت را در عمق تاریکی ها لمس می کند –تو خود حقیقت محضی- و من هم باریدم و باریدم و باریدم......

گلویی که بغض را پاره می کند و یا بغضی که گلوی مرا....بغضی دارم یادگاری ندیدنت و گلویی پاره شده.....

                        *****

به قول استاد عزیزم دکتر زرقانی :

من...

تو...

او...

چهارم شخص مفرد

آنم آرزوست!

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:53  توسط آزاده  | 

 

یا حضرت عشق                

یکی از همین روز ها

از مشرق سرزمین مقدس اشراق

بر قلب غریبم تابیدی......

و ندایت را چه رسا احساس کردم:

                                         «یادم تورا فراموش!!!»

                     ومن....

                              فهمیدم.....

                                    که باز هم «باختم!»......

 

 

__یاد قدیم ترها  به خیر  ...آن روز ها هرکس که فراموش می کرد بازی کودکانه مان را می باخت و این روزها هرکس که فراموش می کند بازی زندگی را می برد  __

                                

 

                                      

  نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:16  توسط آزاده  | 

 

یا هو....

می نویسم  برای عشق....

می نویسم برای حرمت دوست داشتن...

می نویسم برای غربت...

می نویسم برای آرامش بغضی که تمام وجودم را در خود حل می کند.....

می نویسم برای تو که خود عشقی برای تو که پر از  بهانه های نابی برای دوست داشتن......

می نویسم برای تو که ایثار را شرمنده می کنی.....

می نویسم برای یکرنگی ات  و نجابت چشمانت  و نگاهت که محزون است .....

برای نگاهت می نویسم اما مگر نگاه تو را می توان نوشت؟؟؟

در بین واژه ها گم شده ام  برای از تو نوشتن باید بزرگ شد به اندازه ی قلب زمین .

نه...به اندازه ی ژرفای نگاهت....باید بزرگ شد....

 

من در بین کلمات گم شدم مثل تو که  در عشق گم شدی و نفهمیدی که  که سرت را کجا جا گذاشتی...

من کجا و تو کجا؟؟

چه قدر کلمات کوچکند ..چه قدر کلمات حقیرند

چرا کلمات عاشق نمی شوند؟!؟کلمات من می گریند تا نگاه تو را معنی کنند...

ببخش تقصیر خودشان نیست تو خیلی بزرگی و آن ها خیلی کوچک و آن ها را تاب بزرگ شدن نیست...

«گفت اگر دوستی از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست!گفتمش ای دوست دوست...»

کاش میشد کلمات را پاره کرد تا تورا فریاد کنم ...

روح ملتهب مرا دریاب ...

می دانم که خوب می دانی یک روح در این پوست خاکی چه می کشد.....

کلماتم تمام شد و من حتی نتوانستم یک کلمه از تو بنویسم....

 

الهی به آنان که پرپر شدند

پر از زخم های مکرر شدند

 

به آنان که همت مثال آمدند

به شوق حریم وصال آمدند

 

به آنان که مست ولا می شدند

بلا در بلا، کربلا می شدند

 

به آنان که امروز فردایی اند

به آنان که فردا تماشایی اند

 

به آنان که بالی رها داشتند

گذرنامه ی کربلا داشتند

 

همانان  که دلداده ی او شدند

کبوتر،کبوتر، پرستو شدند

 

پرستو، پرستو فراز آمدند

و بی سر، سرافراز باز آمدند

 

شب عاشقی را رقم می زدند

همانان که بر مین قدم می زدند

 

تو در نیمه شب های پر گفت و گو

چه گفتی؟ چه دیدی؟چه خواندی؟ بگو!

 

شاعر شعر:پرویز حبیبی بیگ ابادی

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:59  توسط آزاده  | 

در توبه مرا گفت که برگیر شرابی

ساقی!تو که خود بیشتر از خلق خرابی!

 

این ماهی دلمرده در این برکه ی دلگیر

جز دوری آن ماه ندیده ست عذابی

 

من عارف دلتنگم یا زاهد دلسنگ؟

هر روز نقابی زده ام روی نقابی

 

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند

در نامه ی اعمال من مست صوابی

 

ساقی همه بخشوده ی یک گوشه ی چشمیم

آنجا که تو باشی چه حسابی چه کتابی؟!

 

      فاضل نظری

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:0  توسط آزاده  | 

یاهو...

 

شاه ترکان چو پسندید به چاهم انداخت

دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم؟؟؟

 

مولای من...سالار سال های صبوری

دیشب –از تو چه پنهان-صدای فرشته ها را شنیدم که می گفتند مولای منتظران از ما فرشته تر است...عزیز تر است....

دیشب صدای خدا را شنیدم که تا صبح زمزمه می کرد:«آفرین بر من که نیکوترین آفریدگارانم» وبه تو نگاه می کرد

و یوسف را دیدم که با حسرت روی ابر ها راه می رفت و می گفت:

«این مولای صبور...هم اوسالار قلب هاست  از من یوسف تر است»

من چشمانم را بستم تا هیچ نبینم .....وحضور تو فضای خالی چشمانم و خلا تنهاییم را پر از حس عمیق  دوست داشتن کرد یک دوستی قریب و آشنا و پر از بغض .....بغضی از جنس ناله های شبانه....و حزن عمیق اوج تنهایی یک انسان.....

 

میلادت مبارک

عشق ما را پذیرا باش....که جز این نداریم

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:25  توسط آزاده  | 

یا هو...

 

آی غریبه

تو هم مثل من به زمین تبعید شدی

از همان روز اول فهمیدم با همه فرق داری هنوز برق عصیان در چشمانت بود هنوز بوی آدمیزاد می دادی....

آی غریبه 

من کم کم دارم با زمین انس می گیرم هرچه من زمینی تر می شوم تو غریبه تر می شوی...

آی غریبه من یادگاری خدا را گم کردم همان را که روز هبوطم داده بودنشانی خدا در آن بود این روز ها در به در دنبال خانه اش می گردم

راستی غریبه تو نشانی خدا را بلدی ؟یادگاری اش را تو پیدا نکردی؟!!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:49  توسط آزاده  | 

به یادت...

با سلام خدمت دوستان مهربانم

 

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم باد هاشان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

گر پاسبان گوید که «هی» بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار  نگردد گرد دل از بیخ و اصلش بر کنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه ی نان بشکنم؟

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

 

حضرت مولانا

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 7:54  توسط آزاده  | 
به یاد شريعتی...  مردی برای  همیشه و قالب ناپذیر

 

    وای،باران؛
    باران؛
    شيشه پنجره را باران شست
    ازدل ما، امّا

     چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟

 

اگر تمام غم هاي اين دنياي پست ,به يکباره, همه بر دلم ريزند, و دلم را به صليب بياويزند و به چهار ميخش کوبند....

و برگ هاي سپيدش را همه پاره پاره کنند و به آتش کشند و به دستان سياه باد بسپارند....

و پاکتر از آينه اش را , و شفاف تر از شيشه اش را همه با سنگ هاي سياه تافته در کوير سرخ پر از تنهايي, بشکنند و با تيغ هاي آغشته به زهر عقرب هاي کينه و هراس و خودخواهي و دروغ بتراشند...

و زيباتر از گل هاي نرگسش را همه به لجن هاي متعفّن تزوير و حسد و دشمني و دشنام, آلوده سازند...    

باز هم تو هستي

اي خداي مهربان من,

«تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی»*

اي مهربان ترين...

دل من را با غم هاي متعالي,رنج هاي بزرگ,

از آنگونه که فقط آشناي انسان هاي نفیس, روح هاي بزرگ, و دل هاي بيکران الهي است,

       از آنگونه که تو دوستش مي داري, بسوزان,

       تا روشناييش همه تاريکي ها را در خود بسوزاند.

        دکتر شریعتی

                                   29 خرداد سالروز شهادت دکتر شریعتی گرامی باد

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 9:25  توسط آزاده  | 

من در منيت خود سرگردان

فرسنگ ها از ابديت دور، كور

در دخمه اي به نام زمين

دنبال آب

آباداني

سر گردان بودم

نمي دانستم كه نمي دانم .........

اما

در يك تنفس صبگاهي

شايد از كوه طور

از ناصره

از قدس

از كوه نور

از سنگلاخ غار حرا

از شهر دلبران بهشتي  مكه

يا از ديار سبز سبز مدينه

وجودم از هوايي پرشد

كه بعد از آن هرروز

هفده بار

صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا

بل هميشه و همه گاه

به احترام تو قيام مي كنم

و به تو مي گوييم

اي زبياي زيبا روي زيبا دوست

اي همه ي هستي

اي سرچشمه ي مستي

اي پيداي پنهان واي پنهان پيدا

تو را دوست مي دارم

به اندازه اي كه اندازه ندارد

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:15  توسط آزاده  | 

قادری بر هرچه می خواهی مگر آزار من

زآن که گر شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

 

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 22:51  توسط آزاده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM